جریانی خواندنی از کلاس درس طلاب وهابی
299 بازدید
تاریخ ارائه : 1/20/2015 11:11:00 AM
موضوع: ادیان و مذاهب

یکی از دوستان ایمیلی را برای حقیر فرستاده بود در مورد رفتار دوگانه وهابیت نسبت به برخی بارورهای خود در مورد شیعیان که خواندنش را به همگی توصیه می کنم.طلاب جوان، اطراف «شيخ جابر بن جبرين بن بند باز» (مفتی بزرگ وهابیت) نشسته بودند و به درس و بحث و سخنان استاد گوش مي‌دادند. موضوع بحث آن جلسه، توحيد و كفر از ديدگاه اسلام بود. شيخ بحث مفصلي را درباره مرز بين كفر و ايمان و نيز احكام مختلف بوسه براي طلاب جوان كه مشتاقانه در برابرش نشسته بودند و ميل وافري به آموختن علوم ديني داشتند، بيان مي‌كرد. شيخ همه عمرش را صرف آموزش و تربيت چنين جواناني كرده بود و از اينكه مي‌ديد امروز شاگردانش در سراسر عربستان و ساير مناطق جهان به تبليغ و ترويج معارف ديني مشغولند، خوشحال بود.  مثل هميشه نيم ساعت آخر كلاس به پرسيدن سوال‌هاي شرعي و پاسخ به شبهات اختصاص داشت. مطابق معمول جمعيت زيادي براي پرسيدن مسائل اعتقادي، ديني، فقهي و شرعي آمده بودند. با توجه به موضوع بحث آنروز، طبيعي بود كه بيشتر سوالات درباره كفر و ايمان و كافران و اين قبيل سوالات باشد.  طلبه جواني دستش را بالا گرفت و پرسيد:«مسالةٌ يا شيخ! شما فتواي حرمت بوسيدن را داده‌ايد. مي‌خواستم بپرسم آيا براي بوسيدن استثنايي هم قائل هستيد؟» «شيخ جابر بن جبرين بن بند باز» رو به طلبه كرد و گفت:هيچ استثنايي ندارد فرزندم، بوسيدن در شرع مقدس حرام است و عامل آن هم كافر! طلبه ديگري دستش را بلند كرد و گفت:«يا شيخ! اگر مادري فرزندش را ببوسد چه؟ آيا اين كار جايز است؟» - حرام است و آن مادر هم كافر است! طلبه ديگري : شيخنا! اگر كودكي مادرش را ببوسد چه؟ - در زمان طفوليت اشكالي ندارد اگر چه او را نيز بايد از اين فعل حرام منع كرد! - اگر شاگردي دست معلم و استادش را ببوسد؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر شوهري، روي همسرش را ببوسد؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر داغداري، روي عزيز از دست رفته‌اش را ببوسد؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر عزاداري عكس عزيز از دست‌رفته اش را ببوسد؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر بازيگران فوتبال بعد از گل زدن به تيم حريف، صورت همديگر را ببوسند؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر صورت مسافر را كه بعد از سالها به خانه برگشته، ببوسند؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر صورت اسيري را كه بعد از سالها از زندان آزاد شده ببوسند؟ - حرام است و عامل آن كافر - اگر … شيخ و شاگردان همچنان مشغول پرسش و پاسخ درباره ايمان و كفر و توحيد و انواع و اقسام بوسه بودند كه ناگهان در اتاق باز شد و «خالد بن جابر بن جبرين بن بندباز» نوه 5 ساله شيخ، با سر و صداي زيادي وارد اتاق شد: «پدربزرگ، پدربرزگ، مژده، مژده!» همه نگاه‌ها به طرف نوه شيخ برگشت. همه منتظر بودند كه ببينند چه اتفاقي افتاده. شيخ كه انگار كمي ترسيده بود با حالت خاصي پرسيد:«چه شده عزيزم؟ چه شده نوه گلم؟» خالد بن جابر بن جبرين بن بندباز، خودش را انداخت بغل شيخ و در حالي كه نفس نفس مي‌زد تكرار كرد:«پدربزرگ مژده ، مژده» شيخ هم در حالي كه سعي مي‌كرد نوه‌اش را آرام كند دوباره پرسيد:«خوب نوه گلم بگو ببينم چه شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ زود باش بگو ببينم» پدربزرگ! من الان دور و بر بقيع بودم نوه عزيزم! مگه صدبار نگفتم آن اطراف نرو؟ جاي خوبي نيست! چرا حرف گوش نمي‌كني؟ پدربزرگ بذار حرفم تموم بشه. ما داشتيم اونجا بازي مي كرديم… خوب ، عزيزم بگو… ادامه بده داشتم با دوستام بازي مي كردم كه يهو ديدم چند تا پيرمرد و پيرزن رافضي اونجا چسبيدند به ديوار بقيع خدا از آنها راضي نباشد. اينها كافرند عزيزم! بله پدربزرگ مي‌دونم خوب عزيزم بعد چه شد؟ اونا داشتند گريه مي كردن. ما هم بهشون مي خنديديم… اينها عادت دارند كه خودشان را به گريه بيندازند. خوب بعد چه شد؟ بعدش من يه سنگ برداشتم زدم سر يه پيرزن رافضي رو شكستم! ناگهان سكوتي اتاق را فرا گرفت. چشمان شيخ درخشيد. همه شاگردان شگفت زده به شيخ و نوه شيخ خيره شدند. همه منتظر عكس‌العمل شيخ بودند. شيخ كه هنوز از شنيدن اين خبر مات و مبهوت بود، به خودش آمد و لبخندي زد و سر و صورت نوه‌اش را غرق بوسه كرد. او را محكم درآغوش گرفت و دائما تكرار مي‌كرد:«خدا را شكر، خدا را شكر… آفرين فرزندم… آفرين فرزندم» شاگردان هم شروع كردند به خنديدن و تبريك گفتن. شيخ در حالي‌كه همچنان مشغول بوسيدن سر و صورت نوه‌اش بود، از نوه‌اش پرسيد با كدام دست آن سنگ را پرتاب كردي؟ با اين دست پدربزرگ و دست چپش را نشان داد دستتو بده به من عزيزم. اين دست را بايد روزي هزار بار بوسيد. آفرين نوه گلم. حقيقتا كه تو از نسل «بندباز» هستي! امروز تو را مي‌بينم كه در بهشت برين با نوادگان ابوسفيان مشغول بازي هستي! طلاب جوان هنوز مي‌خنديدند. ناگهان يكي از آنها به خودش آمد و دستش را بالا گرفت و پرسيد: يا شيخ! مسالةٌ… شما داريد سر و صورت و دست نوه‌تان را مي‌بوسيد؟! باز هم سكوتي اتاق را فرا گرفت. همه طلبه‌ها فورا ساكت شدند. شيخ هم خنده بر لبانش خشكيد. همه منتظر عكس‌العمل شيخ بودند. شيخ كه تازه متوجه اشتباهش شده بود، به فكر فرو رفت و براي لحظاتي به طلبه جوان خيره شد و بعد از مدتي سرفه‌اي كرد و گفت: «احسنت بر تو اي جوان، خدا از تو راضي باشد. به نكته خوبي اشاره كردي. تو چيزي را مطرح كردي كه هيچ يك از اين دوستانت امروز متوجه نشده بودند. بعضي‌ها فكر مي‌كنند كه دين ما فقط مسائل حرام دارد، اما اينگونه نيست و ما مسائل حلال هم داريم. من منتظر بودم كسي درباره اين مساله هم سوال بپرسد… بله، من امروز سر و صورت و دست اين نوه‌ام را بوسيدم. درس اصلي امروز ما همين است. اين همان جايي است كه بوسيدن نه تنها اشكالي ندارد بلكه واجب هم هست. آن دستي را كه باعث شكستن سر يك رافضي بشود بايد بوسيد. چرا كه خدا آن دست را مي‌بوسد! اين تنها موردي است كه بوسيدن اشكالي ندارد!» طلاب جوان كه احساس مي‌كردند چيز تازه‌اي ياد گرفته‌اند،‌ فورا از جايشان بلند شدند و دستان شيخ و دستان نوه شيخ را بوسيدند و همگي به سمت قبرستان بقيع رفتند!