حتما بخوانید تا خدا را بشناسید
97 بازدید
تاریخ ارائه : 1/13/2015 12:03:00 PM
موضوع: الهیات و معارف اسلامی

بارها خوانده یا شنیده ایم که می گویند

گر نگهدار من آن است که من می دانم       شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

اما امروز چند داستان در مورد اینکه خدا از یاد مخلوقاتش غافل نیست برای شما نقل می کنم تا بفهمیم ما چقدر به یاد اوییم و او چقدر به ما توجه دارد؟برای این که عنایت خداود در مورد مخلوقالتش را بفهمید این داستان ها را با دقت بخوانید.

مارمولک

خانه های ژاپن با دیوارهایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پوشانند.در یکی از شهرهای ژاپن، مردی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.

 مارمولکی زنده دید که میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد ژاپنی، دلش سوخت و کنجکاو شد.

وقتی او موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرت زده شد و فهمید این میخ ۱۰ سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده و در بدن این مارمولک بیچاره فرو رفته است .اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این۱۰ سال و در چنین موقعیتی زنده مانده، آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!

 این جانور در ۱۰ سال گذشته چه کار می کرده؟ چگونه و چه چیزی می خورده است؟ محو نگاه به جانوراسرارآمیزشده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد. این مارمولک تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش آورده بود.مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: ۱۰ سال مراقبت بی منت، چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد؟

گنجشک

ابو جعفر حداد می گوید همراه کاروانی به طرف مکه برای حج خانه خدا به راه افتادم در بین راه که در یکی از کاروانسراها استراحت کردیم من به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم متوجه شدم کاروان حرکت کرده و من عقب افتادم . به راه افتادم و جای پای شتران را دنبال می کردم . تا نزدیک ظهر رفتم ولی به کاروان نرسیدم . روستای مخروبه و متروکه ای را دیدم که خالی از سکنه بود برای این که رفع خستگی کنم کنار یکی از دیوارهای آن روستا نشستم . نماز ظهرم را خواندم و مشغول خوردن غذا بودم که نگاهم به گنجشکی افتاد که در فاصله سه چهار متری من نشسته بود . ابتدا به این گنجشک توجهی نکردم ولی بعد از چند دقیقه کنجکاوی من گل کرد و با خودم گفتم چرا این گنجشک در این هوای گرم در این بیابان بی آب و علف نشسته است همینطوری که به او نگاه می کردنم دیدم دهانش را باز کرد و گویا چیزی را بلعید .

به آرامی بلند شدم و به طرف او رفتم و حدود یک متری او ایستادم دیدم اصلا متوجه من نشد در همین حال مگسی آمد و خودش را به نوک این گنجشک زد و گنجشک هم دهانش را باز کرد و او را فرو داد ناگهان متوجه شدم که این گنجشک کور و نابینا است و نمی تواند برای امرار معاش خود تلاش کند بنابراین خداوند به این مگس ها ماموریت می دهد تا خود را طعام این گنجشک کنند و او را از مرگ نجات دهند

تنور آتش   

یکی از علما می فرمود چند سال قبل برای امر تبلیغ در دهه محرم به یکی از روستاهای کشور ایران رفتم . در آن روستا فقط شبها  سخنرانی داشتم و غالب روزها را بیکار بودم بنابراین برای اینکه بیکاری خسته ام نکند روزها را به خانه های مردم می رفتم و به مشکلات و نیازهای آنها گوش می دادم . تا اینکه روزی از روزها به خانه پیرزنی رفتم که مشغول پخت نان محلی بود من هم در کنار تنور نشستم و نان پختن او را تماشا می کردم . کارش که تمام شد نانهایی که پخته بود جلوی من گذاشت و به من تعارف کرد وقتی نگاهم به نان ها افتاد دیدم تعدادی از نانها کاملا پخته شده ولی بعضی  از آنها هنوز خمیر بود به طوری که اطراف نان کاملا پخته و بریانی شده ولی وسط آنها کاملا خمیر مانده بود وقتی دلیل آن را سوال کردم گفت : حاج آقا مدتی است که قسمتی از تنور خانه من در آتش تنور داغ نمی شود و حتی گرم هم نمی شود و هر چه شعله تنور را زیادتر کنم باز هم ذره ای گرمی آتش در آن قسمت اثر نمی گذارد بنابراین آن خمیرهایی که آن قسمت از تنوز می چسبانم اصلا پخته نمی شود.

در این جا خیلی حساس شدم تا به کنه قضیه پی ببرم گفتم حاج خانم راستش من خیلی کنجکاو شدم تا سر این کار را بفهمم اگر اجازه بدهی و مانعی نداشته باشد آن قسمت از تنور خانه را بشکنم .

گفت : حاج آقا اگر با شکستن دیوار تنور دلیل اینکار مشخص می شود من هم خوشحال می شوم.

تیشه ای برای من آورد و من شروع به شکستن دیوار تنور کردم ناگهان بی اختیار صدای خود را بلند کردم و گفتم حاج خانم کشف کردم !!!

گفت : حاج آقا دلیلش چی بود ؟

قسمت شکسته شده دیوار تنور را بالا آوردم و به او نشان دادم در حالی که هر دوی ما اشک می ریختیم چرا که پشت این قسمت از دیوار تنور محل زندگی کرمی کوچک بود و خداوند به آتش اجازه گرم کردن این قسمت را نمی داد که مبادا به خاطر داغی سنگ بسوزد و از دنیا برود .

زلزله بم

چند سال قبل در زلزله ای که شهر بم از توابع استان کرمان را با خاک یکسان کرد همه ما از طریق تلویزین شاهد بودیم که بعد از گذشتن 28 روز از وقوع زلزله پیر زنی 80 ساله را زنده از زیر آوار بیرون کشیدند ووقتی با او مصاحبه کردن و پرسیدند چه می خواهی گفت یک استکان چای .

چه کسی می تواند 28 روز بدون آب و غذا آن هم زیر خروارها خاک زنده بماند جز با اراده پروردگار .؟

 پس خداوند همیشه و همه جا به فکر مخلوقاتش می باشد ولی این مخلوقات هستند که خیلی کم از او یاد می کنند و ما انسانها هم متاسفانه زمانی او را یاد می کنیم که به او احساس نیاز کنیم و یا ییماری داشته باشیم و یا اینکه در گرفتاری قرار گرفته باشیم

پس بیایید همیشه و همه جا او را شاهد و حاضر و پشتیبان خود بدانیم و در همه کارهااز او مدد بطلبیم چرا که

ان الله علی کل شی ء قدیر